Dec 10, 2009

بیانیه دانشجویان دانشگاه هنر به مناسبت ۱۶ آذر

گیریم شما راست می گویید. گیریم شما پیروز بلامنازع انتخابات بوده اید. گیریم شما پاک ترین و بی نظیرترین انتخابات عالم را برگزار کرده اید. گیریم شما مدافع و مجری سرسخت قانون اساسی می باشید. گیریم شما خیابان ها را به خاک و خون نکشانده اید. گیریم شما قتل و جرح و غارت نکرده اید. گیریم شما بی گناهان را گناهکار و گناهکاران بی گناه را در بند نکرده اید. گیریم شما در بندهایتان با در بندانتان هر آنچه خواسته اید نکرده اید. گیریم شما شکنجه نکرده اید. گیریم شما تجاوز نکرده اید. گیریم دادگاه هایتان داد را به تمامه اقامه کرده اند. گیریم قاضی القضاتتان مظهر بارز عدالت علوی و احکام دادگاهتان یگانه نماد رأفت اسلامی است. گیریم قبله تان کعبه آمال ، اسلامتان اسلام ناب محمدی ، نمازتان نماز ظهر عاشورا و خمینی تان روح الله ترین تفسیر از هموست که روزی گفت: میزان رأی ملت است


گیریم ما مشتی خس و خاشاک جاسوس انگلیس و امریکا هستیم. گیریم ما آگاهانه و به عمد به منظور تاراج خون پدران و برادران شهیدمان شائبه تقلب در انتخابات را دامن زده ایم. گیریم ما نه تنها همه اصول قانون اساسی را زیر پا که کتابچه آن را نیز پاره کرده ایم. گیریم ما احمق های نادانی هستیم که نفهمیدیم و ندانستیم شورای محترم نگهبان در معذوریت بوده که سه نامزد دیگر به غیر از نامزد نورچشمی آقایان را رد صلاحیت نکرده است. گیریم ما خائنانی هستیم که به طمع درهمی و به بوی دیناری شرف و غیرت و کشور و ناموسمان را به باد حراج داده ایم. گیریم پاسخ سکوت ما چیزی جز عربده های کثیف شما نیست. گیریم پاسخ رأی سبز ما چیزی جز کابینه سیاه شما نیست. گیریم اسلام ما اسلام امریکایی ، مسجد ما مسجد ضرار ، نماز ما نماز ابن ملجم و خمینی ما نه آن خمینی است که گفت: (( جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر )) گیریم سید ما خائن ، میر ما مزدور و شیخ ما هتّاک است.


باشد. همه اینها که گفتید درست و همه اینها که گفتیم درست. اما مگر نمی گویید این خائنان وطن فروش هتّاک مشتی خس و خاشاک بیشتر نسیتند؟ مگر نمی گویید این اوباش رذل عمال اجنبی از انگشتان دست هم فراتر نمی روند؟ مگر نمی گویید این شکست خوردگان تشنه قدرت هیچ پایگاهی در بین ملت ندارند؟ باشد. باز هم درست.


اما آقایان در قاموس ایرانی از دیرباز شترسواریِ دولا دولا شایسته نبوده و نیست. اگر ما مشتی خس و خاشاکیم که هیچ پایگاهی در بین ملت نداریم ، به تعبیری از اینجا رانده و از آنجا مانده ایم ، پس این همه قشون کشی های خیابانی برای چیست؟ از دوردست ترین نقاط کشور عده ای بی خبر از همه چیز و همه جا را به بهانه های واهی و به پاداش هایی ناچیز اجیر کردن و به جان زن و مرد و کودک و جوان مردم انداختن برای چیست؟ ستون های کیهان را از اراجیف پر کردن برای چیست؟ خطبه های نماز جمعه را به دروغ و تهمت و توهین و تهدید آلودن برای چیست؟ مراجع عظام تقلید را به برداشت های ناروا از دین محکوم کردن برای چیست؟ پرده های علوم انسانی را دریدن ، دانشگاه ها را پادگان کردن ، بسیج را از مردم ستاندن و تحت نظر حکومت بردن ، سپاه را در نظر مردم عامل همه جنایات نشان دادن ، اطلاعات را ساواک کردن ، زندان ها را کشتارگاه کردن ، ارکان انقلاب را تیشه زدن و انقلاب را از ریشه ساقط کردن ، بزرگان نظام را تهمت های واهی زدن ، مقامات کشور را در بند کردن ، روزنامه نگاران را تبعید کردن ، هنرمندان را ممنوع الکار و ممنوع التصویر کردن ، دانشجویان را محروم از تحصیل کردن ، کارگران را برده انگاشتن ، زنان را پرده حیا و عفت دریدن ، دختران را زدن ، پسران را تجاوز کردن ، خیابان ها را کربلا کردن ، مجلس را بی خاصیت کردن ، عدلیه را کشف عورت کردن ، دولت را دربار کردن ، و هزار گاف گزاف دیگر که از بالا و پایینتان بی محابا می بارد برای چیست؟


ترس همه وجودتان را گرفته است. خوابتان را ربوده و راحتتان را سلب کرده است. چاره ای جز فرورفتن در منجلابی که خود بدست خود راه انداخته اید ندارید. ترسیده اید. حق هم دارید. آن قدر دروغ گفته اید ، آن قدر ریا کرده اید ، آن قدر ربا خورده اید ، آن قدر خون ریخته اید ، آن قدر جگر سوزانده اید ، آن قدر مادر به عزا نشانده اید ، آن قدر رخت سیاه فرزند بر پدران پوشانده اید ، آن قدر ریش ها بلند کرده اید ، آن قدر ریشه ها خشکانده اید ، آن قدر در آرای ملت دست برده اید ، آن قدر وقاحت و قباحت و پررویی و بی شرمی را به انتها رسانده اید که شیر خفته ملت را بیدار کرده اید.


چه بخواهید چه نخواهید این شیر بیدار شده است. تو گویی سر خفتن هم ندارد. می غرّد و سرکشی می کند. از پشت بام خانه ها گرفته تا کف خیابان ها. از روی پل ها گرفته تا ایستگاه های مترو. از مدارس گرفته تا دانشگاه ها. از مساجد گرفته تا هیئت ها. از پایگاه های بسیج گرفته تا پادگان ها. این شیربیدار شده است و این شما هستید که هر دم از نداهای الله اکبرش به خود می لرزید. می ترسید. عصبانی هستید و از این عصبانیت می میرید. این را تاریخ مصرّانه شهادت می دهد. تمامی تاریخ پر است از دیکتاتورهای قدرقدرتی که دماغشان در برابر خشم شیر خروشان ملت به خاک مالیده شد. دیکتاتور هایی از شما به مراتب قدرتمند تر ، مستبدتر و خوفناک تر. من باب مثال می گوییم:

باور کنید نمایش هایی که به نام دادگاه سران اصلاحات راه انداختید در برابر آنچه استالین در روسیه انجام داد کاریکاتوری بیش نیست.

باور کنید اعدام هایتان ، زندان هایتان و تبعیدهایتان در برابر آنچه هیتلر در آلمان نازی انجام داد کاریکاتوری بیش نیست.

باور کنید ژست خوف انگیزی که به خود گرفته اید در برابر فریادهای دهشت زای چائوشسکو در رومانی کاریکاتوری بیش نیست.

باور کنید کودتایی که کرده اید در برابر آنچه ناپلئون در فرانسه ، فرانکو در اسپانیا ، گورزل در ترکیه و پینوشه در شیلی انجام داد کاریکاتوری بیش نیست.

باور کنید آنچه با ملتتان می کنید در برابر آنچه صدام با ملت خویش کرد کاریکاتوری بیش نیست. و عجب آنکه همه اینها را می بینید و عبرت نمی گیرید.

باری که ما دانشجویان دانشگاه هنر ، در چنین روزی که به پاسداشت خون آذران اهورایی مان به نام مقدس دانشجو آذین بسته شده شما سرسپردگان قدرت را بار دیگر به اجرای بی قید و شرط اصول معطله قانون اساسی فرا می خوانیم. اصولی که متعاقب آن رأی ملت میزان همه امور بوده ، تجمعات مسالمت آمیز ( همان چیزی که در ماه های گذشته ملت به عنوان روش برگزیده ) حق طبیعی ملت برشمرده و آزادی بیان و اندیشه و نیز اقامه قسط و عدل را از ضرورت های جمهوری اسلامی می داند. بدیهی است که هرگونه تخطی از این اصول آن چنان که در ماه های گذشته به وفور از سوی نهادهای قدرت صورت گرفته زیان های جبران ناپذیری در پی داشته و بیم آن می رود آتشی که روزی با دست خاموش می شد در آینده و با ادامه روند موجود به آب هفت دریا نیز نتوان خاموشش کرد.

در پایان بار دیگر شما را به مطالعه تاریخ فرا می خوانیم. مطالعه ای این بار نه سطحی وگذرا بلکه با تأمّل و تعمّق در احوالات آنان که پیش از شما راهی را که شما امروز برگزیده اید رفته اند تا قضاوت تاریخ درمورد ایشان را ببینید امید که عبرت بگیرید.

در مملکت چو غرش شیران فتاد و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نیز بگذرد


دانشگاه هنر

شانزدهم آذر ماه هشتادوهشت

منبع ویدیو:

http://www.youtube.com/watch?v=WrYkenU8DYE

video

Sep 27, 2009

بدن



بدن عظیمی این روزها در شهر است.
پیکری یک پارچه که خود را باز یافته.

بارها زخم خورده،
شکسته،
ترسیده،
گریسته
و خندیده است.

بدن این روزها می داند که وجود دارد
بدن به بودن خود آگاه شده است.
ء

Sep 20, 2009

حماسه حضور در سه پرده



پرده اول :

حاجی اومد
حاجی با لبخند اومد
حاجی گفت: امکان نداره فردا کسی بیاد بیرون
حاجی گفت: یک هفته است که تلویزیون داره تهدید می کنه
حاجی گفت: سپاه تهدید کرده
حاجی گفت: آقا هم تو نماز جمعه قبل حجت رو تمام کرده
حاجی گفت: از ترس جونشون هم که شده نمی آن
حاجی گفت: اگر یه تعدادی هم بیان خیالی نیس، گفتم از هیات همه محله ها وانت وانت بلندگو بیارن وسط جمعیت.
حاجی گفت: تازه، نیرو هم که به اندازه کافی داریم
حاجی رفت و مسلم و پسر عموش هم باهاش رفتن تا ترتیب بلندگوها رو بدن.
من هم کلید مغازه مسلم رو گرفتم ازش تا بریم دنبال کار پوسترها و بنرها بلکه تا صبح تموم شه.

پرده دوم:

رسیدیم دم پاساژ مهستان، هنور کرکره رو بالا نداده بودیم که یاسر توجهش به یه سری اعلامیه و پوستر و سی دی جلب شد که از زیر کرکره ریخته بودن تو.
تو اون تاریکی با تعجب به هم دیگه و به اعلامیه هایی که عبارت «روز قدس سبز» روشون معلوم بود نگاه کردیم.
بدون معطلی همه رو ریختیم توی سطل کنار در. اگر مسلم می دید اینا رو قشقرقی به پا می کرد.
احتمالن باز فکر می کرد این کار دوستای برادرشه و کلی شاکی می شد.

پرده سوم:

جمعیت زیاد بود. از همون ساعت ۱۰ شروع کرده بودن به زیاد شدن.
مسلم بالای وانت با بلندترین صدایی که داشت شعار می داد ولی کسی اون شعار ها رو تکرار نمی کرد.
جمعیت شعار خودش رو می داد.
یه هو دیدم صدای مسلم وسط یکی از شعارها قطع شد و از دور دیدم که از وانت پایین پرید.
ندیدم که چی شد ولی یه هو مردمی که اونجا بودن شروع کردن به هو کردن و فریاد می زدن که ولش کن.
مسلم برادرش رو دیده بود لای جمعیت. با دست بند و شال سبز و...
مردم جداشون کردن و برادر مسلم رو با خودشون بردن.
مسلم عصبانی بود. رگ های گردنش بیرون زده بود و تو نگاهش جز خشم چیزی نبود.
بردمش سمت کانال وسط بلوار تا کمی آرومش کنم و به یاسر اشاره کردم که بره و شعارها رو ادامه بده.
- ما اهل کوفه نیستیم ...
یه هو صدای مردم نذاشت بقیه شعار شنیده بشه
- ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم
برگشتم به سمت مسلم، دیگه عصبانی نبود، رگهای گردنش هم بیرون نبود و صورتش هم رنگ طبیعی خودش رو داشت
ولی توی چشمهاش نه خشم پیدا بود و نه چیز دیگه ای. صداش کردم و جوابی نشنیدم.
مسلم مات و مبهم به جمعیت خیره شده بود.
ط

Sep 18, 2009

امید

امید

اگر مرا بزنی، من صاحبش هستم
اکر مرا شکنجه کنی،‌ من صاحبش هستم
اگر مرا بکشی، مردم هم صاحبش خواهند بود
و آنروز...
راستش را بگویم نمی خواهم آنروز جای تو باشم